سعی کردم در این کتاب خودم باشم
نشست نقد و بررسی کتاب «همدم مادر جبههها» در روز پنجشنبه 24 اردیبهشت ساعت 10:30 در استیج ایوان خیال باغ کتاب برگزار شد. در این نشست، فاطمه سلیمانی ازندریانی به عنوان کارشناس در کنار کتایون رجبی راد، نویسنده کتاب حضور داشتند.
نشست نقد و بررسی کتاب «همدم مادر جبههها» در روز پنجشنبه 24 اردیبهشت ساعت 10:30 در استیج ایوان خیال باغ کتاب برگزار شد. در این نشست، فاطمه سلیمانی ازندریانی به عنوان کارشناس در کنار کتایون رجبی راد، نویسنده کتاب حضور داشتند.
فاطمه سلیمانی در آغاز نشست عنوان کرد: من چند سال پیش کتاب را خواندم ولی برای این نشست تورق دوبارهای کردم که به کتاب مسلط باشم. این کتاب داستان زندگی مادربزرگ شما است که به همدم معروف بودند. داخل خانواده هم همدم صدایش میکردند؟
رجبی در پاسخ گفت: داخل خانواده به اسم مادر صدایشان میکردند و دوست داشتند به اسم شناسنامهایشان یعنی زهرا صدایش کنند. مادر گله داشتند که به دلیل همآوایی با اسم خواهراشان زمزم به ایشان میگفتند همدم.
فاطمه سلیمانی با اشاره به مفهوم «مرگ مولف» پرسید: اصطلاحی داخل ادبیات به اسم مرگ مولف داریم که نویسنده کتاب را مینویسد و برداشتهای اصلی را به عهده مخاطب میگذارد، خود را درگیرودار توضیح و تفسیر نمیکند. تقریبا همه میدانند که این کتاب داستان مادربزرگ شماست اما در خوانش کتاب، در فصلهای آخر مشخص میشود که نویسنده به دیدار مادربزرگ میرود و این موضوع روشن میشود. چرا این روش را برای نگارش کتاب انتخاب کردید که مخاطب تا لحظه اخر، خویشاوندی را نفهمد؟
رجبی نیز تصریح کرد: در واقعیت من نخواستم کسی را گول بزنم یا تکنیک نویسندگی به کار ببرم. من تصمیم گرفتم خودم باشم و بغض خودم نتوانست تا صفحات اخر کتاب این موضوع را مشخص کند. سعی داشتم از سوم شخص مفرد روایت کنم و باید داستان را تا جایی پیش میبردم که سپس به این بخش اشاره کنم. سعی کردم بغضم راه را به من نشان دهد و ببینم تا کجا میتوانم بدون گفتن این موضوع، روایت را پیش ببرم، به صفحات اخر که رسیدم نتوانستم جلوی خودم را بگیرم که مادر صدایش نکنم. من نوه ارشد هستم و هر جا که مادر میرفت، من همراهش بودم و بیشترین خاطرات را با او در بین اعضای خانواده داشتم. این کتاب حاصل سنجاق شدن من با مادر است.
سلیمانی مطرح کرد: سوال اصلی من این است که چرا به سراغ نوشتن این کتاب رفتید و چرا زودتر این عمل را انجام ندادید؟
نویسنده کتاب عنوان کرد: مادر دوست داشت خیلی زودتر نوشته شود. ما در خانواده دو نگاه متفاوت داشتیم. داییام دوست داشت همیشه ناشناس بماند و روایتهایش گفته نشود اما مادربزرگ من به دلیل وصیت شهیدی که گفته بود مدیونی این موضوعات را روایت نکنی، دوست داشت تمام این مسائل روایت شود. حافظه بسیار خوبی نیز داشت و به تک تک جزئیات وارد بود.
کارشناس افزود: یعنی ممکن بود این کتاب طولانیتر باشد؟
کتایون رجبی گفت: بله قطعا این کتاب میتوانست سه یا چهار برابر حجم داشته باشد. از مادر فیلم و مستند و مصاحبههای زیادی منتشر شده اما من میخواستم نخ تسبیحی باشم و روایات مادرانه از این شخص را بازنشر کنم تا بعد اصلی شخصیت او را بازگو کنم. یادداشتهای زیاد و خاطرات پراکندهای نوشتم، سپس دانه به دانه، تسبیح را تکمیل کردم و روایات را به ترتیب کنار هم چیدم. دایی نیز دوست نداشت از او چیزی بگویم ولی چون به شهادت رسیده بود و با خود میگفتم دیگر نمیتواند به من خرده بگیرد، روایات زیادی نیز از او نوشتم. بعد از نقطه پایان، هارد من سوخت. طوری که میگفتند به هیچ وجه تعمیر نمیشود و با هزار زحمت توانستیم اطلاعات آن را برگردانیم. بعد از بازیابی هارد، به مزار دایی رفتم و گفتم دیگر از تو نمینویسم، فقط دعا کن که این کتاب سروسامان پیدا کند. بعد از این اتفاق، تمام روایاتی که از دایی نوشته بودم را حذف کردم.

سلیمانی با ذکر نکتهای در باب نویسندگی ادامه داد: جایی از کتاب داستان در بیمارستان روایت میشود، من به عنوان نویسنده متوجه میشوم که بعضی از خرده روایات مثل روزه و حلوا و ... به طور مصنوعی ساخته شده تا پلی به گذشته زده شود. این ترفند بدی نیست و نویسنده نیاز دارد تا دستآویزی داشته باشد برای روایت، اما این موارد صداقت نویسنده را برای من کمرنگ میکند. چون ما با روایتی داستانی طرف هستیم، ایرادی به داستان نیست و شاید مخاطب عام هم متوجه این موضوع نشود. این کتاب میتوانست بدون راوی پیش برود ولی نویسنده این کتاب ترجیح داده تا در روایت دخیل باشد. عموما راوی و نویسنده با هم متفاوت است، راوی یک فرد خیالی است که توسط نویسنده خلق میشود تا داستان را پیش ببرد اما در این کتاب راوی و نویسنده یک نفر هستند و نویسنده نتوانسته جلوی بروز احساسات خود را بگیرد. ممکن است به نویسنده خرده بگیرند که چرا احساسات خود را پنهان نکردی اما وقتی به این موضوع مینگریم که نویسنده، نوه شخصیت اصلی است ممکن است به او حق بدهیم. این دقیقا همان شمشیر دولبه است. من وقتی کتاب را مطالعه میکردم فرض بر این داشتم که زمان حال، روایتی مصنوعی و زمان گذشته، روایتی حقیقی است.
رجی در پاسخ گفت: افرادی چون دکتر اسماعیل امینی که به من بازخوردی در باب کتاب دادند، دقیقا حرف شما را زدند و گفتند خوب بود که توانستی حس تعلیقی میان شخصیتها و روایات حقیقی و خیالی ایجاد کنی.
سلیمانی اضافه کرد: کاش من بدون پیشزمینه کتاب را مطالعه میکردم. من از ابتدا میدانستم که شما رابطه خویشاوندی با شخصیت کتاب دارید و نتوانستم با فضای ذهنی خالی، کتاب را مطالعه کنم و شاید این خرده گرفتن من، به همین دلیل است.
نویسنده کتاب «همدم مادر جبههها» عنوان کرد: من چون در زمان فروش و معرفی کتاب حضور داشتم، برخوردهای متفاوت را دیدم. افراد در زمان خرید برخوردی معمولی داشتند و پس از خواندن کتاب، با شوق و دلسوزی بیشتری به سراغ من میآمدند و از احساساتشان میگفتند. من میخواستم در مخاطب حس پرسشی ایجاد کنم که راوی داستان، چه نسبتی با همدم دارد، که انقدر به او نزدیک است.
وی در پاسخ به احتمال نگارش کتابی دیگر با موضوع همدم گفت: به نظر من ممکن است، زیرا مادر و مادری کردن هیچ وقت جایش در ادبیات پر نمیشود. این فرهنگ در هر آئینی شاخص و والا است و میتواند هزاران هزار کتاب با این موضوع نگاشته شود؛ البته فکر نکنم دیگر خودم به سراغ نوشتن بروم و با نویسنده دیگری همکاری کنم. من به قدری از مادر، مطلب و قصه داشتم که تصور میکردم دیگر نیازی به مشورت و مصاحبه با دیگر افراد خانواده باشد. صرفا گپهای کوتاهی با سایر اعضا داشتم و بعد اصلی روایت را با قصههای مادر پیش بردم.
او درباره زمان نوشتن کتاب پاسخ داد: حدود هفت یا هشت سال بعد از فوت مادر به سراغ این کار رفتم. البته کوتاهی کردم و باید زودتر این عمل را انجام میدادم. مادر خاطرهای میگفت که بالای سر مجروحی ایستاده که ترکش خمپاره در شکمش فرو رفته و دستش اسیب جدی دیده. مادر پرسید که چرا اینکار را با خودت کردی جوان؟ و فرد جواب داد: من معلم هستم، برای ناموس و وطن خود به جنگ آمدم تا از آن محافظت کنم. مادر نیز از او درخواست کرد که همین گفتهها را بنویسد زیر آن را امضا کند تا به تمامی مدارس و دانشآموزان نشان دهد. جوان نیز حرفها را نوشت و با خون شکمش زیر ان را علامت گذاشت و به مادر گفت «مدیون من هستی اگر این حرفها را به دیگران نگویی» و این آغاز پروسه روایت همدم بود