بازخوانی واقعه گوهرشاد از دریچه نگاه یک شاهد روس
شنبه 08 آذر 1404

گفت و گو با زکیه عباسی نویسنده کتاب «پرواز مسکو» برگزیده چهارمین دوره جایزه ادبی شهید اندرزگو

بازخوانی واقعه گوهرشاد از دریچه نگاه یک شاهد روس

رمان «پرواز مسکو» واقعه تاریخی گوهرشاد را از دیدگاه یک شاهد روس بازخوانی کرده و با تمرکز بر تجربه شخصی ساشا، روایت می‌شود و تلاش دارد تصویری انسانی و مستند از این رویداد ارائه دهد.

به گزارش پایگاه از اطلاع رسانی مجمع ناشران انقلاب اسلامی، کتاب «پرواز مسکو» اثر زکیه عباسی امسال موفق شد رتبه دوم بخش داستان رمان بزرگسال را به خود اختصاص دهد. این رمان روایتگر داستانی است که از حرم مطهر امام رضا (ع) در مشهد آغاز می‌شود، جایی که پدر و دختری از روسیه با هدف مسلمان شدن، شهادتین می‌خوانند. اما در جریان این واقعه، دختر روسی به نام ساشا درمی‌یابد که پدرش جاسوس انگلیس است و تنها برای پیشبرد اهداف مأموریت خود، مسلمان شده است. این کشف باعث می‌شود ساشا به تحقیق و بررسی میان مسیحیت و اسلام بپردازد و در مسیر جست‌وجوی حقیقت با خانواده‌ای مذهبی و انقلابی به نام خانواده شیخ علی‌اکبر آشنا شود. ساشا با گذر زمان به پسر خانواده، سجاد، علاقه‌مند می‌شود و در نهایت به یکی از شاهدان عینی واقعه گوهرشاد بدل می‌گردد. به مناسبت کسب این موفقیت، با زکیه عباسی، نویسنده اثر، گفت‌وگویی ترتیب دادیم تا درباره روند خلق رمان و پیام‌های آن بیشتر بدانیم. 

گویش مشهدی در بخش‌های مختلف اثر، با دقت و ظرافت بازآفرینی شده و همین امر به باورپذیری روایت افزوده است. آیا شما خودتان اصالتاً اهل مشهد هستید یا برای به‌کارگیری دقیق این گویش از منابع و مشورت‌های محلی بهره برده‌اید؟

بله بنده خودم اصالتاً اهل مشهد هستم و این مسئله برایم خیلی اهمیت داشت که از گویش مشهدی در متن کتاب استفاده کنم. اما به دلیل گذر نسل‌ها ما از گویش‌های قدیمی فاصله گرفته‌ایم. همیشه حسرت شهرهایی چون اصفهان، یزد و… را دارم که بر روی لهجه خودشان تعصبی دارند و متأسفانه این مسئله در شهر مشهد کمرنگ شده است. با تغییر نسل‌ها خیلی از جوان‌های امروزی با برخی کلمات گویش مشهدی ناآشنا هستند و این به همان تعصباتی برمی‌گردد که در گذشته رعایت نشده است.

کتاب «پرواز مسکو» از آنجایی که یک رمان تاریخی بود و ممکن بود در آن زمان هم از کلماتی در گویش مشهدی استفاده شده باشد و از آن اطلاع نداشته باشم، بسیار تحقیق انجام دادم و مصاحبه‌های همان زمان را مشاهده کردم تا با لحن و کلمات بیشتری آشنا بشوم.

اما هدفم از نگارش این اثر فقط خواندن توسط مشهدی‌ها نبود. به همین دلیل تغییراتی در کتاب انجام شده است که علاوه‌بر استفاده از اصطلاحات اصیل مشهدی، متن کتاب ساختار معیار باشد. به عبارتی اگر کسی اهل تهران است و کتاب را می‌خواند در عین حال جمله و مفهوم را متوجه می‌شود. اگر اصطلاحاتی نیز قرار داشت که معنای سخت‌تری داشت در قسمت پاورقی کتاب یادداشت شده بود تا خواننده با قرار دادن معنی آن کلمه درک بهتری از جمله پیدا کند. به تعبیری دیگر یک مشهدی مدرن به حساب می‌آید که می‌تواند آن جمله را در قالب فرهنگ و گویش خود مشهد بخواند و متوجه شود.

با توجه به اینکه واقعه گوهرشاد رویدادی تاریخی و ثبت‌شده در حافظه جمعی مردم ایران است، تا چه اندازه در روایت آن از منابع تاریخی بهره گرفتید؟ آیا این منابع عمدتاً مکتوب بودند یا از روایت‌های شفاهی و نقل‌های مردمی نیز استفاده کرده‌اید؟

نگارش کتاب «پرواز مسکو» سه‌سال زمان برد. تنها شش ماه زمان صرف پیدا کردن تاریخ شفاهی و منابع مستند دیگر شد. و حدود چهار الی پنج عدد کتاب در قالب رمان و مستند برای واقعه گوهرشاد مطالعه کردم. یکسری از این آثار متعلق به آقای تشکری بود و دیگر آثار نیز به مؤسسه تاریخ شفاهی در مشهد که وابسته به آقای وحید جلیلی بود تعلق داشت و توانستم از این منابع مستند و مصاحبه‌ها در نگارش اثر کمک بگیرم.

یکی از نقاط برجسته داستان، مسلمان‌شدن دختر مسیحی است؛ هرچند در ابتدا به‌صورت اجباری، اما در ادامه این ایمان به انتخابی آگاهانه تبدیل می‌شود. چه عاملی سبب شد این خط روایی را انتخاب کنید و شخصیت ساشا را در متن واقعه گوهرشاد قرار دهید؟

همانطور که قبل‌تر بیان کردم من به‌واسطه نگارش کتاب آثار مستند و رمان‌های زیادی برای درک بیشتر واقعه گوهرشاد مطالعه کرده‌ام. اما به نظر بنده حتی این آثار هم نتوانسته نگاه مردم دیگر و یا حتی خود مردم مشهد را به واقعه گوهرشاد واضح‌تر بیان کند.

زمانی که تصمیم به نگارش این اثر با چنین موضوعی داشتم از جوانان مشهدی که درباره واقعه گوهرشاد می‌پرسیدم، بعضی از آن‌ها اطلاع چندانی نداشتند و برخی دیگرهم فقط می‌دانستند که شاه در حرم امام رضا (ع) مردم را به گلوله بسته است. همین مسئله قطعاً برای شهرهای دیگر هم اتفاق افتاده بود و هیچکس آنچنان از حادثه گوهرشاد اطلاعی نداشت؛ به همین دلیل به این نتیجه رسیدم که مطالعه کنم تا ببینم کتاب‌های منتشر شده درباره این موضوع چه چیزی را کم دارند که باعث شده است این واقعه آنچنان برجسته نشود. به نظرم رسید که نگاه حزبی در این مسئله بیان نشده است.

مسئله گوهرشاد وقتی مطرح می‌شود همه به این نتیجه می‌رسیدند که یک عده از افراد مذهبی نسبت به حجاب و پوشش و خواسته پهلوی اعتراض کردند و دولت هم به واسطه اعتراض آنان دست به سرکوب زده است. ولی وقتی که این نوع روایت از دید یک انسان خارج از دین ما یعنی فردی که مسلمان نیست و این تصاویر را می‌بیند و روایت می‌کند بیان می‌شود، موضوع از دین خارج شده و وجه انسانی به خود می‌گیرد.

این فرد هنوز مسلمان نشده است و در تردید بین مسیحیت و اسلام مانده است و دچار تناقضاتی شده است پس به همین دلیل آدم دینداری به حساب نمی‌آید. پس روایت‌های او جنسی از انسانیت دارد، حتی گاهی اوقات به گذشته برمی‌گردد و در صحنه‌هایی رفتارها را با یکدیگر مقایسه می‌کند و با خودش می‌گوید انسان با انسان چنین کاری را انجام نمی‌دهد.

یا حتی به سرزمین خودش اشاره دارد که بلشویک‌ها و ارتش سفید و سرخ هر دو نظامی بودند و کشت و کشتار اتفاق افتاد اما کسانی را که نظام پهلوی مورد حمله قرار داده است مردم عادی بودند. این نگاه انسانی در دل داستان برای من بسیار ارزشمند است.

اما نکته دیگر این است که این شخصیت مسیحی دور از واقعیت نیست. جد پدری بنده روس و مسیحی بوده است. البته در زمان واقعه گوهرشاد او مسلمان شده و یکی از شاهدین واقعه گوهرشاد بوده است. او به‌عنوان یک فرد روس و غیر ایرانی یکی از شاهدان این واقعه دردناک بوده است. تنها تفاوت در اینجا جنسیت شخصیت‌ها است که قهرمان من در دل داستان یک شخصیت خانم است.

در بخش‌هایی از اثر، روایت از لحن شخصیت‌ها فاصله می‌گیرد و حضور راوی دانای کل یا صدای نویسنده در متن احساس می‌شود. آیا این تغییر زاویه دید به‌صورت آگاهانه و برای ایجاد فاصله‌گذاری روایی انتخاب شده بود، یا هدف دیگری از این ساختار داشتید؟

در تحلیل مسئله دانای کل و «منِ راوی»، لازم به تأکید است که کتاب به‌طور کلی و مشخص، از دو راوی بهره می‌برد و با دو شیوه روایت پیش می‌رود. فصل اول با دانای کل روایت می‌شود و فصل دوم با «منِ راوی» که ساشا است. این الگو بار دیگر نیز تکرار می‌شود؛ یعنی دانای کل، منِ راوی و مجدداً منِ راوی. انتخاب هرکدام از این راویان بنا بر دلیل و ضرورت‌های ساختاری و محتوایی بوده است. تداوم روایت فقط با «منِ راوی» امکان‌پذیر نبود؛ زیرا روایت صرفاً از منظر ساشای روس‌تبار قادر نبود همه لایه‌های موردنیاز واقعه تاریخی گوهرشاد را پوشش دهد. روایت این واقعه نیازمند دیدی وسیع‌تر و کلان‌تر بود؛ دیدی که اطلاعات تاریخی را ارائه دهد، مشهد و جامعه مشهدی را معرفی کند، در جمع مشهدی‌ها حضور یابد و حتی در برخی موقعیت‌ها مانند اعتراضات، شغل سعید، شخصیت‌هایی همچون مریم یا خود شیخ و مسئله شیخ بهلول، امکان مشاهده مستقیم داشته باشد. طبیعی بود که ساشا از عهده روایت تمامی مؤلفه‌هایی که برای بازنمایی واقعه گوهرشاد لازم بود، برنیاید. در برخی بخش‌ها نیز دانای کل ضرورت می‌یافت؛ مانند روایت اتفاقات قزاق‌خانه، موضوع دزدیده شدن دخترکان مشهدی که واقعیت تاریخی دارد و همچنین مجالسی که برگزار می‌شد و ماجرای رقص‌ها و رخدادهای شهرداری. این موارد را صرفاً دانای کل می‌توانست روایت کند و «منِ راوی» ظرفیت چنین بازنمایی گسترده‌ای را نداشت.

با این حال، نیاز به «منِ راوی» نیز وجود داشت؛ زیرا در برخی فصل‌ها روایت از ایران خارج می‌شود و ساشا از روسیه، سیبری، بایکال و مدرسه خود سخن می‌گوید. این بخش‌ها برای شکل‌گیری و جاافتادن شخصیت ساشا ضروری بود. روایت از خانه ساشا و حتی بخش‌هایی که درباره شمال آمده نیز به‌دلیل حضور او در داستان بوده است. بنابراین «منِ راوی» لازم بود تا شخصیت ساشا با نگاه، احساس و زبان شکسته‌بسته ایرانی‌روسی او به‌درستی شکل بگیرد و بخش‌هایی که خود ساشا در آنها حضور مستقیم دارد، با روایت درونی او ارائه شود. ازاین‌رو حضور این دو شیوه روایت کاملاً علت‌مند بوده است. درباره جملاتی که گاه راوی به طرح دیدگاه خود می‌پردازد، نیز توضیح ویژه‌ای وجود دارد.

در حوزه تکنیک و قواعد حرفه‌ای داستان‌نویسی، به‌ویژه در شیوه کلاسیک، اصل بر آن است که راوی نباید قضاوت‌گر یا احساسی باشد و نباید مستقیماً اظهار نظر کند. اما نسل جدید نویسندگان و حتی برخی از نویسندگان پیش‌تر مانند آقای رضا امیرخانی تا حدی از راوی بی‌احساس و چراغ‌وار که از بالا روایت می‌کند، خسته شده‌اند. امروز این دید مطرح است که راویِ مداخله‌گر که گهگاه در میانه ماجرا نکته‌ای بیان می‌کند، ممکن است احساسی باشد، قضاوت کند یا حتی دارای شخصیت مستقل باشد؛ شخصیتی که می‌تواند پرحرف، شوخ‌طبع، بی‌حوصله یا عصبی باشد. به نظر می‌رسد چنین رویکردی برای نویسندگان جدید قابل بررسی و توجه است. با این حال، اذعان می‌کنم که این روش از قواعد سنتی آموزش‌داده‌شده فاصله می‌گیرد.

در همین زمینه، یکی از اساتید من در حوزه هنری مشهد که خودشان همه قواعد نویسندگی را آموزش داده بودند در روز رونمایی کتاب، پس از آنکه گفتم شما این قواعد را آموختید اما من عامدانه در برخی موارد از آنها فراتر رفته‌ام، پاسخی دادند که برای من آرامش‌بخش بود. او گفت: «من می‌پذیرم که این قواعد وجود دارد و خود نیز آن‌ها را همواره رعایت کرده‌ام. اما شما را نویسنده‌ای هنجارشکن می‌دانم.» در ابتدا این تعبیر برای من بار منفی داشت، اما او توضیح داد که این هنجارشکنی را دوست داشته است؛ اینکه راوی گاه کنار مخاطب می‌نشیند، نکته‌ای بیان می‌کند، مزه‌ای می‌پراند و لحظه‌ای طنز یا صمیمیت ایجاد می‌کند، برای او جذاب بوده است.

استاد دیگری نیز در جلسه رونمایی اظهار داشتند که هنگام مطالعه کتاب، احساس می‌کرده‌اند مادر بزرگشان در کنارشان می‌نشیند و می‌گوید: «پسرم، حالا این قسمت ماجرا را هم من برائت توضیح بدهم.» به گفته او، این راوی که گاه در میان روایت حضور می‌یابد و لطیفه‌ای می‌گوید، حس صمیمیت ایجاد می‌کرده است. ادامه‌دادن مطالعه را دقیقاً به حضور همین راوی نسبت دادند که گاه با او سخن می‌گفت و حس می‌کردند بی‌بی جانشان کنارشان نشسته است. این نمونه‌ای از بازخوردهای مثبت مخاطبان بود.

البته بازخوردهای دیگری نیز وجود داشت که به خارج‌شدن اثر از چارچوب‌های مرسوم اشاره می‌کردند و با استناد به قواعد رایج داستان‌نویسی، آن را نقد می‌دانستند. این نقدها را می‌پذیرم و می‌دانم که اثر از برخی قواعد فاصله گرفته است. اما در عین حال، این سبک را عامدانه انتخاب کرده‌ام و حتی یکی از منتقدان که این ایراد را مطرح کرده بود و پیشنهاد بازنویسی و اصلاح را در صورت تجدید چاپ مطرح کرد، با پاسخ قاطع من روبه‌رو شد؛ زیرا تأکید کردم که تحت هیچ شرایطی این بخش‌ها را اصلاح نخواهم کرد. این انتخاب کاملاً هدفمند بوده و خودم به‌شدت به آن علاقه‌مندم و برای سلیقه مخاطبان محدودی که این سبک را دوست دارند احترام قائلم. در حالی که آثار بسیاری مطابق قواعد و سلیقه جریان غالب نوشته می‌شوند، این سبک برای من جذاب است و اگر اثری با چنین رویکردی به دستم برسد، با لذت مطالعه می‌کنم؛ همان‌گونه که آثار آقای امیرخانی که چندان مقید به ساختار سخت‌گیرانه نیستند اما چارچوب اصلی را حفظ می‌کنند برایم خواندنی است. این نوع قانون‌شکنی‌ها، مادامی که به بدنه اصلی اثر آسیبی نمی‌زند و در عین حال به مخاطب فضایی برای تنفس و حس آزادی می‌دهد، از نظر من نه‌تنها بد نیست بلکه قابل تقدیر است.

با توجه به اینکه بخش‌هایی از روایت به واکنش زنان مشهد نسبت به فرمان کشف حجاب می‌پردازد، شمایی که این رمان را نوشته‌اید و با منابعی ارتباط داشتید چرا اجرای این سیاست در شهری مانند مشهد، که همواره حرمت و جایگاه حرم امام رضا (ع) در آن برجسته بوده، با چنین شدت و خشونتی همراه شد؟ آیا ریشه این اتفاق را بیشتر در فشار سیاسی حکومت، ترس اجتماعی و سرکوب فرهنگی می‌دانید یا در عدم آگاهی و دگرگونی تدریجی باورهای مردم آن زمان؟

اصولاً جامعه مشهد، چه در گذشته و چه در زمان حاضر، همواره جامعه‌ای پیشرو بوده است؛ به‌ویژه در حوزه‌های مذهبی. همچنان نیز اگر در ذهن عموم مردم چند شهر مذهبی یا شهرهایی که مردم آن پای اصول، عقاید و شئون دینی خود ایستاده‌اند نام برده شود، قطعاً یکی از نخستین شهرها مشهد است. در آن دوره تاریخی نیز وضعیت به همین شکل بوده است. از سوی دیگر، اعتراضاتی نسبت به شاه و حکومت پهلوی وجود داشته، اما نه با این شدت، نه با این گستردگی و نه در چنین مکان مهمی. در مقابل، حکومت پهلوی نیز چاره‌ای نداشته است؛ زیرا هنگامی که با چنین حجم و شدتی از ایستادگی مردم مواجه می‌شد، یا باید در برابر آن سکوت می‌کرد که در این صورت جریان اعتراض به دیگر شهرها تسری می‌یافت و استمرار می‌یافت و در نهایت حکومت را از میان می‌برد، یا باید با شدت و خشونت واکنش نشان می‌داد تا به‌اصطلاح «حساب گربه را دم حجله بکشد» و به‌قدری برخورد سختی انجام دهد که مردم شهرهای دیگر جرأت ادامه این مسیر را نداشته باشند. با این حال، روشن است که انتخاب دوم نیز اشتباه بود؛ زیرا اگرچه حکومت چنین رفتاری را اعمال کرد، اما در ادامه باز هم موجی از اعتراضات در سایر شهرها شکل گرفت و همان نگرانی‌ای که از حالت نخست داشت، در عمل تحقق یافت و دوباره همان چرخه اعتراض تکرار شد.

از این منظر می‌توان رفتار حکومت پهلوی را منطقی دانست؛ زیرا در هر حال گروه بزرگی از مردم، در کنار تعداد زیادی از علما، در حال ایجاد تحرکاتی بودند و مشهد نیز همیشه در چنین رخدادهایی پیشتاز بوده است. بنابراین از نگاه حکومت پهلوی، اگر در برابر این جمعیت ایستادگی نمی‌شد، اعتراض به دیگر شهرها نیز سرایت می‌کرد و آنان نیز همین مسیر را ادامه می‌دادند. در نتیجه، حجم خشونت اعمال‌شده از سوی پهلوی‌ها از منظر آنان کاملاً دقیق و اجتناب‌ناپذیر تلقی می‌شد و راهی جز این پیش روی خود نمی‌دیدند.

در جایی مثال زده‌ام که این وضعیت شبیه وضعیت اسرائیل و نوار غزه است؛ در شرایطی که احساس می‌کند در معرض نابودی قرار گرفته است به‌ویژه پس از حملاتی که حتی ایران نیز علیه اسرائیل انجام داد و بی‌سابقه بود و می‌داند ضربه‌هایی خورده که سال‌ها مشابه آن را تجربه نکرده بود. اسرائیل اکنون به‌خوبی می‌داند که تصویر پیشین «گنبد آهنین» در نگاه جهانی فرو ریخته و دیگر آن باور عمومی وجود ندارد. گنبد آهنینی که رسانه‌ها به‌شدت بزرگ‌نمایی کرده بودند، اکنون برای مردم جهان کارکردی پوچ و بی‌اعتبار یافته است. در چنین شرایطی، اسرائیل یا باید سکوت می‌کرد و به زندگی روزمره ادامه می‌داد، یا با شدیدترین و سخت‌ترین میزان خشونت وارد عمل می‌شد تا شاید بتواند بر اوضاع مسلط شود. اکنون شاهد همین رویکرد دوم هستیم؛ همان رویکردی که پهلوی نیز در پیش گرفت و اشتباه بود. اسرائیل نیز امروز با بیشترین میزان خشونت رفتار می‌کند، گرسنگی گسترده ایجاد می‌کند، به هیچ کودکی رحم نمی‌کند، شمار زیادی کشته برجا می‌گذارد، کشتی‌های حامل کمک‌های انسان‌دوستانه که تنها قصد انتقال دارو و غذا داشتند را توقیف می‌کند و آماده است تمام بی‌آبرویی را به جان بخرد تا صرفاً با نهایت قدرت بایستد. حکومت پهلوی نیز دقیقاً چنین رفتار کرد؛ با تمام توان ایستاد.

اما نکته اینجاست که وقتی نگاه دینی و الهی در تصمیم‌گیری وجود نداشته باشد و درک نشود که «باطل رفتنی است و حق باقی می‌ماند»، نتیجه همین می‌شود: پهلوی با تمام قدرت ایستادگی کرد، اما در نهایت مردم پیروز شدند. چه در واقعه گوهرشاد و چه در تمامی رخدادهای پس از آن تا زمان وقوع انقلاب، زنجیره‌ای از تحرکات شکل گرفت که مانند دومینو به سقوط کامل رژیم پهلوی انجامید. بنابراین رفتار پهلوی از منظر حکومتی و به‌منظور جلوگیری از تسری اعتراضات به دیگر شهرها طبیعی بود؛ چراکه نگران بودند مشهد، به‌عنوان پیشتاز، موج اعتراض را به سایر شهرها منتقل کند. از این رو در صدد مهار آن برآمدند، اما با این حال این تسری رخ داد و تأثیری که مردم مشهد می‌توانستند بر سایر نقاط کشور بگذارند، محقق شد. به‌تدریج، مانند دومینویی از تحولات، روندی شکل گرفت که به لطف الهی به سقوط رژیم منحوس پهلوی انجامید.

در گفت‌وگوهای میان ساشا و سجاد، بارها به تناقض میان تعالیم اصیل مسیح و رفتار پیروان امروزی او اشاره می‌شود. در جایی دیگر ساشا نیز به یک تناقض از اسلام اشاره می‌کند به‌ویژه جایی که ساشا از حد و فلسفه حجاب سوال می‌کند و به وضعیت کشف حجاب آن زمان اشاره می‌کند. در اینجا شاهد نوعی تحول عقلانی و ایمانی در او هستیم. این بخش‌ها به‌نوعی مباحثه الهیاتی در دل داستان‌اند. در طراحی این گفت‌وگوها، هدف شما نقد الهیات مسیحیِ تحریف‌شده بود یا نمایش روند عقلانیِ جست‌وجوی حقیقت توسط ساشا؟

هر دو مسئله وجود داشته و هر دو نیز منطقی بوده است. یکی از موضوعاتی که ذهن نوجوان امروز را بسیار درگیر کرده و اساساً علت اصلی دغدغه من در نوشتن نیز همین بوده، روند افزایش علاقه نوجوانان در دو دهه اخیر و اکنون با شدت بیشتر به فاصله‌گیری از اسلام و گرایش هیجانی به مسیحیت است. من به‌واسطه شغل خود، که مربی ادبی کانون پرورش فکری هستم و ارتباط نزدیک و روزمره با نوجوانان و جوانان دارم، این وضعیت را از نزدیک مشاهده می‌کنم. این گرایش‌ها عمدتاً کورکورانه شکل می‌گیرد؛ یعنی نوجوان هیچ شناختی از مسیحیت ندارد، اما کریسمس را دوست دارد؛ شناختی از مسیحیت ندارد، اما هالووین را برگزار می‌کند؛ از مبانی این دین آگاه نیست، اما مثلاً نمی‌داند که در خود مسیحیت نیز حجاب الزامی است، در حالی که بی‌حجابی را به عنوان جزئی از جذابیت‌های ظاهری آن انتخاب می‌کند. در واقع، آنچه مورد علاقه قرار گرفته، نه مسیحیت واقعی، بلکه تصویری است که از بیرون ساخته شده و ربطی به محتوای حقیقی این دین ندارد.

من برای نگارش «پرواز مسکو» مدت زیادی در جست‌وجوی انجیل بودم و نهایتاً با دشواری‌های فراوان توانستم نسخه‌ای الکترونیکی پیدا کنم. تمامی آیات و احادیث آن را مطالعه کردم تا اطلاعاتم مستند و دقیق باشد. با وجود آنکه انجیل موجود تحریف‌شده است، باز هم برای تکمیل تحقیق خود در جست‌وجوی بخش‌های دیگری از آیات و روایت‌ها رفتم تا بتوانم تناقض‌های آن را استخراج کنم. مطالبی که در «پرواز مسکو» درباره این تناقض‌ها دیده می‌شود، تنها بخش بسیار کوچکی از گستره تناقضاتی است که در متون موجود از مسیحیت مشاهده می‌شود؛ تناقض‌هایی که از خود دین اصلی نیست، بلکه ناشی از کتابی تحریف‌شده و تصویری است که از آن ساخته‌اند و با واقعیت فاصله دارد.

برای من اهمیت داشت که نوجوان امروز که طبیعتاً مانند من به‌صورت گسترده به دنبال یافتن اصل انجیل، مطالعه آیات و کشف بخش‌های تحریف‌شده نمی‌رود حداقل بخشی از نتایجی را که من با چنین میزان مطالعه و تحقیق به آن رسیده‌ام، در خلال داستان دریافت کند. هدف این بود که نوجوان از خلال ماجرا بفهمد دینی که به‌یکباره عاشق آن شده، شکل واقعی ندارد و حتی مسیحیان نیز نسخه‌ای کامل، صحیح و دست‌نخورده از دین خود در اختیار ندارند. مباحثه‌هایی که میان ساشا و سجاد در داستان شکل می‌گیرد، همان مباحثاتی است که همیشه دوست داشتم در دوران نوجوانی میان خودم و دوستانم که گرایش به مسیحیت داشتند، رخ دهد. در آن زمان توان و دانش چنین گفت‌وگوهایی را نداشتم، اما اکنون با توجه به اینکه نوجوانان و جوانان دیگری هستند که متمایل به تغییر دین‌اند، سعی کردم این مباحث را در قالب شخصیت‌ها و گفت‌وگوهای آنان به مخاطب منتقل کنم؛ تا دست‌کم نوجوان کورکورانه و صرفاً با انداختن یک صلیب به گردنش نگوید «مسیحی شدم» و نداند که پشت هر مسئله چه حقیقتی وجود دارد.

در بحث روند عقلانی شخصیت ساشا نیز این موضوع بسیار اثرگذار بود. قصد نداشتم ساشا از همان ابتدا مسلمان شود؛ این امر تفاوتی با بسیاری از رمان‌های موجود نداشت که صرفاً ادعا می‌کنند روند تحول شخصیت را نمایش می‌دهند اما در عمل شخصیت به‌صورت ناگهانی و یک‌شبه مسلمان می‌شود. نمی‌خواستم چنین اتفاقی رخ دهد. از ابتدا به دنبال آن بودم که ساشا شخصیتی جستجوگر و حتی مقاوم باشد. چنان‌که در برابر مسلمان‌شدن پدرش می‌ایستد و می‌گوید چگونه ممکن است ما مسیح را کنار بگذاریم و ناگهان مسلمان شویم. حتی زمانی که پدر او مسلمان شده و خودش روسری می‌پوشد، ساشا همچنان در تناقض است و اسلام را نپذیرفته. او با وجود دوستی با ساره و حضور در یک خانواده مسلمان، همچنان به مسیحیت دلبستگی دارد و می‌گوید انجیلش را همیشه همراه دارد و از خود دور نمی‌کند.

هدف این بود که شخصیت، در دین خود باقی بماند و تنها زمانی که قرار است از آن فاصله بگیرد و به‌صورت جدی و قلبی به اسلام نزدیک شود، این تغییر از مسیر یک روند عقلانی، مستند و استدلالی صورت گیرد؛ نه به‌دلیل حرف پدر، نه به‌دلیل مهاجرت به سیبری و نه بر اثر احساسات. چنین روندی است که نوجوان و جوان امروز می‌پذیرد و باور می‌کند که اگر دینی برتر است، دلیل آن عقلانیت و منطق آن است، نه اجبار، نه عشق و نه هیجان.

به همین دلیل است که حتی در پایان کتاب نیز به‌طور صریح نشان داده نشده که ساشا مسلمان شده یا نه. تنها کدهایی ارائه شده که از یک‌سو اعتقاداتی پیدا کرده، اما تصمیم نهایی را به مخاطب سپرده‌ام. مخاطب، براساس توجه به این کدها، ممکن است به این نتیجه برسد که ساشا مسلمان شده، یا برعکس، برداشت کند که او همچنان میان مسیحیت و اسلام در جست‌وجو است. اما در نهایت برای مخاطب روشن می‌شود که چه در حال جست‌وجو باشد و چه مسلمان شده باشد، مسیر او مبتنی بر منطق و عقلانیت بوده، نه بر عشق و نه بر اجبار پدر.

شخصیت‌ها در مواجهه با فشارهای اجتماعی و حکومتی، بارها تصمیم می‌گیرند که فرمان امام رضا را برتر از قوانین رسمی بدانند. آیا در این بخش قصد داشتید تضاد میان هنجارهای مذهبی و قوانین مدرن دولت وقت را برجسته کنید و خواننده را به تأمل درباره وفاداری فرهنگی و دینی وامی‌دارید؟

بله دقیقاً. مردم در هر دوره‌ای نیاز به دریافت یک شاخص دارند تا با تغییر سلیقه‌ها و دولت‌ها اصل و بنای زندگی زیر سوال نرود. بنابراین دین در هر دوره‌ای می‌تواند شاخص اصلی باشد.

رمان شما در دل یک دوره تاریخی پرتنش اتفاق می‌افتد و شخصیت‌ها با وقایع واقعی و تحولات اجتماعی و مذهبی مواجه‌اند. با توجه به این‌که پرداخت دقیق به جزئیات تاریخی، آداب و رسوم، و تحول شخصیت‌ها نیازمند تحقیق گسترده بوده است، می‌توان گفت نوشتن این رمان چه میزان زمان و انرژی صرف کرده و بزرگ‌ترین چالش‌هایی که در مسیر نوشتن آن با آن‌ها مواجه شدید، چه بوده است؟

نگارش این اثر سه سال به طول انجامید و شش ماه از آن صرف مباحث تاریخ شفاهی، گردآوری اسناد و بررسی منابع شد. در این مدت، به‌طور مداوم در کتاب‌ها به جست‌وجوی بخش‌های مستند پرداختم، مصاحبه‌های متعدد را مرور کردم و هر گفت‌وگویی که در حوزه واقعه گوهرشاد وجود داشت، مشاهده کردم. همچنین برش‌های روزنامه‌ای، گزارش‌ها و هر نوع سندی که در «بسته واحد گوهرشاد» قابل بررسی بود را دنبال کردم. در طول این شش ماه، بخشی از این اسناد را پیش‌گذاشته و در گوشی ذخیره کرده بودم، بخشی را به‌صورت کلیپ نگه‌داری می‌کردم و مصاحبه‌های مهم را نیز آرشیو کرده بودم. اطلاعات کتابی را نیز به‌صورت دستی فیش‌برداری می‌کردم.

خودِ فرایند نگارش کتاب سه سال زمان برد؛ البته نمی‌توان گفت که تمام این سه سال به‌دلیل سختی کار یا جنبه تاریخی اثر بوده است. معمولاً نگارش کتابی با حجم صفحات «پرواز مسکو» بین یک سال تا نهایتاً یک سال و نیم طول می‌کشد و حتی برخی معتقدند که می‌توان آن را در حدود نه ماه به پایان رساند. اما در اینجا، بخشی از طولانی‌شدن کار مربوط به ماهیت تاریخی اثر و دشواری استنادها بود. حساسیت من نسبت به صحت منابع در حدی بود که حتی ابزارهای مورد استفاده در آن دوران را به‌صورت موردی بررسی می‌کردم.

برای نمونه، درباره دوربینی که پدر ساشا از آن استفاده می‌کرد که فکر می‌کنم برند «کنون» بود به صورت مداوم اخبار و منابع مختلف را بررسی می‌کردم تا مطمئن شوم چنین مدلی در دوره زمانی موردنظر در ایران وجود داشته است یا خیر. درباره خودروی ساموئل نیز بررسی کردم که در آن زمان چه مدل‌هایی در ایران موجود بوده و چه میزان از آن استفاده می‌شده است. درباره تفنگی که سعید به‌کار می‌برد که اگر درست به‌خاطر داشته باشم تفنگ «ماوزر» بوده است. تحقیقات زیادی انجام دادم تا این تفنگ را ببینم، بررسی کنم که آیا در آن دوره در ایران وجود داشته یا نه، نحوه کارکرد آن چگونه بوده و ظرفیت خشاب آن چقدر بوده است. زیرا تعداد تیرهای سعید در داستان بسیار اهمیت داشت و بخش مهمی از رخدادهای مربوط به شخصیت سعید وابسته به تفنگ و تعداد تیرهای او بود. به همین دلیل است که می‌گویم این اثر به‌طور کلی سه سال برای نگارش و شش ماه برای مباحث شفاهی و مستندسازی زمان برده است.

در رمان، ساشا متوجه می‌شود که پدرش صرفاً به ظاهر مسلمان شده و در واقع با حمایت انگلیسی‌ها در تلاش برای تبلیغ بهاییت است. این خط داستانی، با وجود اهمیت سیاسی و تاریخی‌اش، به شکل محدود و گذرا مطرح شده است. چه انگیزه‌ای داشتید تا این جزئیات درباره نقش پدر ساشا و بهاییت را وارد روایت کنید و در عین حال چرا تصمیم گرفتید به آن به‌طور مفصل نپردازید و آن را بیشتر در حاشیه نگه دارید؟

بهائیت، براساس استنادات موجود، در دوران پهلوی نقشی بسیار پررنگ داشته و حضور آن در ساختار حکومتی کاملاً مشهود بوده است. تقریبا می‌توان گفت کلیدی‌ترین پست‌های حکومت پهلوی در اختیار وابستگان بهائی بوده؛ از جمله برخی وزیران که بهایی بوده‌اند و آنان در بسیاری از حوزه‌ها، از جمله در ماجرای واقعه گوهرشاد، نقش هدایت‌کننده داشته‌اند. در بسیاری از شهرها نیز افراد کلیدی پهلوی یا بهایی بوده‌اند یا از بهاییان مشورت می‌گرفتند و می‌توان گفت این جریان همچون موریانه در تک‌تک ساختارهای حکومت نفوذ داشته و تاثیرگذار بوده است. این موضوع اهمیت زیادی داشت.

درخصوص اینکه اشاره به نقش بهاییان در داستان کوتاه و گذراست، باید گفت دلیل آن یک علت پنهان داشت. هرچقدر تلاش کردم نقش واقعه گوهرشاد را به‌طور مستقیم به بهاییان متصل کنم، به‌دلیل کمبود منابع مستقیم موفق نشدم؛ زیرا فرمان‌ها در ساختار حکومت پهلوی و در تهران صادر شده و دست‌یابی به اسناد دقیق درباره آنچه در دربار گذشته بسیار دشوار بوده است. در کتاب‌هایی که مطالعه کردم و حتی در جست‌وجوهای اینترنتی، به منابعی که بتواند این ارتباط را مستقیم و مستند نشان دهد، دست پیدا نکردم.

بااین‌حال، ارتباطی با یک مؤسسه بهایی‌پژوهی برقرار کردم و موضوع را با آنان در میان گذاشتم. توضیح دادم که در حال نگارش کتابی هستم و می‌خواهم بدانم بهاییت در این ماجرا نقشی داشته یا خیر. یکی از اساتید آن مؤسسه به من مشورت داد و اظهار کرد که: «به‌طور مستقیم نمی‌توانیم چیزی بگوییم، زیرا سندی در اختیار نداریم؛ اما به‌طور غیرمستقیم این ارتباط بسیار قابل استناد است. اساساً شیوه کار بهاییت آن است که در هر واقعه‌ای که وارد می‌شود، پس از آن آثار حضور خود را پاک می‌کند. در نتیجه، در چنین اتفاقاتی نمی‌توان تأیید مستقیم ارائه داد، اما می‌توان نسبت داد». او گفت که با توجه به اینکه اصل ماجرا مرتبط با موضوع حجاب است، می‌توان با قطعیت گفت هرجا بحث حجاب مطرح باشد، ردّ پای بهاییان وجود دارد.

در دوران معاصر نیز نقش بهاییان در مسائل مربوط به زن و حجاب بسیار پررنگ است. در رخدادهای ۱۴۰۱ نیز بهاییان نقش جدی داشته‌اند و از جمله سردمداران و آغازگران بخشی از جریان‌ها بوده‌اند. پیش از آن نیز، در ماجرای «چهارشنبه‌های سفید» و موارد مشابه، افرادی که نقش‌های شاخص داشتند و دستگیر شدند، بهایی بودند. این نشان می‌دهد که این جریان همواره در مسئله حجاب و پوشش زنان نقش جدی ایفا کرده است.

یکی از بنیان‌های فکری بهائیت نیز انتقاد از مسئله حجاب بوده و نخستین زنی که در ایران حجاب از سر برداشت، از استادان و عالمان شناخته‌شده بهاییت بوده است.

اما دلیل اینکه در کتاب اشاره به نقش بهاییان کوتاه و گذرا بوده، این بود که با وجود اهمیت فراوان موضوع، به منابع مستند مستقیم دسترسی نداشتم و برای من اصل استناد بسیار مهم بود. از سوی دیگر، نمی‌توانستم به‌طور کامل نیز این نقش را نادیده بگیرم؛ زیرا براساس اطلاعاتی که از همان مؤسسه بهایی‌پژوهی دریافت کردم و نیز بر اساس کارنامه تاریخی بهاییان، می‌دانستم که در موضوع حجاب شدیداً فعال بوده‌اند و هستند. حتی امروز نیز بسیاری از ساختارهای مد و پوشش در کشور، به‌صورت پنهانی در اختیار این فرقه است و فعالیت‌های سازمان‌یافته دارند. بنابراین، با وجود دشواری استناد مستقیم، نمی‌توانستم از ذکر نام آن‌ها صرف‌نظر کنم. هرچند خود جریان معمولاً ردّ پای خود را پاک می‌کند، اما در کتاب لازم بود دست‌کم نشانه‌ای از این حضور باقی بگذارم.

در رمان، مذهب و حساسیت شخصیت‌ها نسبت به احکام و آداب مذهبی بسیار برجسته است و در مرکز تحولات داستان قرار دارد. آیا تمرکز ویژه بر مذهب و واکنش شخصیت‌ها به آن، عمدتاً با هدف نقد دوران تاریخی و نشان دادن بی‌توجهی‌ها یا تضادهای اجتماعی نسبت به اعتقادات مردم بوده است، یا بیش‌تر جنبهٔ روایت شکل‌گیری شخصیت‌ها را دنبال می‌کردید؟

مسئله اصلی این است که باید توجه کنیم درباره کدام دوره تاریخی سخن می‌گوییم. آنچه مورد بحث است، مشهدی است با بافت اجتماعی و فرهنگی‌ای که از گذشته تا امروز، همواره بخش غالب آن مذهبی بوده است. حتی اکنون نیز، در روزگار معاصر، با وجود تغییراتی که در جامعه رخ داده، همچنان می‌توان گفت بدنه اصلی جمعیت مشهد را افراد مذهبی تشکیل می‌دهند و این واقعیت، امروزه نیز قابل مشاهده است. حال اگر همین ویژگی امروز را مبنا قرار دهیم و به گذشته بازگردیم، بی‌تردید در آن دوره تاریخی، این گرایش مذهبی بسیار پررنگ‌تر و گسترده‌تر بوده است. جامعه مشهد، جامعه‌ای اصیل، مقید و عمیقاً مذهبی بوده و مردمی که روایت آن‌ها را بازگو می‌کنیم، در بستر چنین زیست و فرهنگی قرار داشته‌اند؛ زیستی که مذهب جزء جدایی‌ناپذیر آن بوده است.

در این فضا، ورود برخی افراد غیربومی یا متفاوت با فرهنگ غالب – مانند شهرداری که همسر فرانسوی داشته و تحصیل‌کرده خارج بوده – پدیده‌هایی استثنایی بوده‌اند؛ افرادی که «به مشهد وارد شده‌اند و می‌کوشند خود را در ساختار اجتماعی شهر تثبیت کنند». حتی شخصیتی چون اسدی نیز با وجود اینکه از چهره‌های مهم و شناخته‌شده مشهد بوده، به دلیل روحیه مذهبی‌اش و احترامی که برای حضرت رضا(ع) قائل بوده، در ماجرای گوهرشاد برخوردی محتاطانه و متفاوت نشان می‌دهد. او با آنکه نقشی داشته، اما چون از بدنه اصیل مشهد برآمده، نهایتاً از مشارکت مستقیم کناره می‌گیرد و می‌گوید: «این‌ها کاری را که می‌خواهند انجام دهند، من کنار می‌روم و خود را آلوده نمی‌کنم.» این رویکرد را می‌توان بخشی از «طبیعت اجتماعی مشهدی‌های آن دوره» دانست.

حتی امروز نیز چنین نگاهی دور از ذهن نیست؛ مشهد هنوز به نسبت بسیاری از شهرهای دیگر، گرایش مذهبی پررنگ‌تری دارد. هرچند تغییراتی رخ داده، اما این تغییرات در قیاس با دیگر شهرها کمتر بوده است. طبیعتاً در برهه تاریخی مورد روایت، این ویژگی برجسته‌تر و نمایان‌تر بوده است.

اما درباره پرداختن به شخصیت‌ها، برای من بسیار اهمیت داشت که این جنبه‌ها در لایه‌های فردی و شخصیتی آنان نیز دیده شود. برای نمونه، شخصیت شیخ را داریم که حساسیت‌های جدی دینی برایش مهم است؛ به‌خصوص در مواردی که به حریم امام رضا(ع) مربوط می‌شود. او ممکن است در سطح شهر شاهد بدحجابی باشد، اما وقتی پای حرم به میان می‌آید، این مسئله برایش دیگر قابل اغماض نیست و واکنشش تندتر و صریح‌تر می‌شود. همین شدتِ عمل و روحیه قاطع در رفتارهای دیگرش نیز دیده می‌شود؛ برای مثال، لحظه‌ای که سعید را از خانه بیرون می‌کند و به اطرافیان می‌گوید دخالت نکنند. این ویژگی‌ها باعث می‌شود پسر بزرگش از او فاصله بگیرد؛ زیرا شیخ همیشه آرزو داشته پسرش دقیقاً ادامه‌دهنده راه او باشد، اما این اتفاق نیفتاده و همین امر به تدریج فاصله میان آن‌ها را بیشتر کرده است. شیخ نیز در واکنش، نوعی دل‌زدگی نشان می‌دهد و می‌گوید: «دیگر گذاشت و رفت؛ درباره‌اش حرف نزنید.»

این روند شخصیتی شیخ برای من اهمیت زیادی داشت. زیرا با تذکرات بی‌بی و نیز مشاهده صحنه‌هایی که در شهر درباره جوان‌ها و دخترها رخ می‌دهد، او کم‌کم به این نتیجه می‌رسد که اگر نتواند بر فرزند خود اثر بگذارد، نمی‌تواند بر دیگران نیز تأثیرگذار باشد. همین است که به خانه سعید می‌رود و با شکستن غرور و فاصله‌ای که سال‌ها ایجاد شده، می‌کوشد خود را اصلاح کند و فرزندش را بازگرداند. هرچند سعید بازنمی‌گردد، اما همین تلاش شیخ، اثر خود را می‌گذارد و بعدها در نقطه مهمی از زندگی سعید، این تأثیر بروز می‌کند. سعید تا حدی پیش می‌رود اما در لحظه‌ای مهم توقف می‌کند؛ چرا که برخوردهای شیخ و آن آموزه‌های درونی‌شده، در او ریشه دوانده است.

شخصیت سعید چگونه خلق شد؟ آیا می‌توان او را نمادی از جوانان امروزی دانست؛ با توجه به تربیت در خانواده‌های سنتی، فاصله نسلی با والدین، و چالش‌هایی که از سبک‌های تربیتی نادرست در سال‌های ابتدایی زندگی ناشی می‌شود؟

سعید در این روایت، نماینده و نماد بسیاری از جوانان امروز است؛ جوانانی که ممکن است با عقاید سنتی و مذهبی خانواده خود همراهی کامل نداشته باشند و این فاصله، عمدتاً ریشه در سبک‌های تربیتی دارد که والدین، آگاهانه یا ناآگاهانه، به کار بسته‌اند. در داستان نیز اشاره می‌شود که شیخ علی‌اکبر، از ابتدا دوست داشته است پسرش بازتاب دیگری از خودش باشد؛ اما این اتفاق رخ نداده و از همان دوران کودکی فاصله میان او و فرزندش شکل گرفته است. مانند بسیاری از خانواده‌ها در زمان حاضر نیز، با تولد فرزند دوم یا سوم، نگاه والدین به فرزند بزرگ‌تر ناگهان تغییر می‌کند و او را بزرگ و مستقل می‌دانند، حتی اگر در واقعیت سه یا چهار سال بیشتر نداشته باشد. این نوع نگاه نادرست که هنوز هم در بسیاری از خانواده‌ها دیده می‌شود، باعث ایجاد فاصله‌های عاطفی و تربیتی عمیق می‌شود و نوجوان را از مسیر مورد انتظار والدین دور می‌سازد.

در داستان، سعید روایت می‌کند که با تولد برادرش سجاد، در چهار پنج سالگی ناگهان بزرگ تلقی شده است؛ و همین موضوع، او را از رسیدن به آن شخصیتی که خانواده‌اش برایش تصور کرده بودند، بازمی‌دارد. این همان خطای تربیتی است که امروزه نیز میان والدین و نوجوانان دیده می‌شود: یا انتظار دارند فرزندشان دقیقاً شبیه خودشان باشد، اگر حس می‌کنند مسیر موفقی پیموده‌اند؛ یا می‌خواهند نسخه‌ای چند برابر بهتر از خودشان را پرورش دهند. چنین الگوهای تربیتی اشتباه، اغلب نتیجه‌ای کاملاً معکوس به بار می‌آورد و کودک را به مسیری عقب‌تر از آنچه در ذهن والدین بوده می‌رساند. نمونه‌اش در داستان آن است که شیخ در ذهن خود برای پسرش آینده‌ای عالم‌مآبانه تصور کرده بود، اما سعید وارد قزاق‌خانه می‌شود؛ مسیری که از نگاه شیخ ننگ‌آور است، اما سعید آن را انتخاب می‌کند.

با این حال، نکته مهم این است که با تغییر تدریجی رویکرد شیخ و نرم‌تر شدن فضای تربیتی، بسیاری از ارزش‌های درست خانوادگی همچون رزق حلال، غیرت، حرمت ناموس و حفظ شرافت در ذهن و شخصیت سعید باقی می‌ماند. سعید در جایی می‌گوید: «من در برابر لات و عربده‌کش می‌ایستم، نه در برابر ناموس.» این روحیه مردانگی و جوانمردی را از همان فضای خانه آموخته است.

در جریان بررسی منابع تاریخ شفاهی نیز، با سربازی مواجه شدم که هنگام وقوع واقعه گوهرشاد، با صحنه تیراندازی هم‌ردگانش به زنان و کودکان روبه‌رو می‌شود و در تردید میان اطاعت از فرمان ظالمانه یا اطاعت از وجدان، نهایتاً خودکشی می‌کند. او ترجیح می‌دهد درد گلوله و مرگ را تحمل کند اما زن و کودک بی‌دفاعی را که تنها با داس یا چهارشاخه از خود دفاع می‌کنند، نکشد. این شخصیت تاریخی ـ که پیش از شکل‌گیری شخصیت سعید در ذهنم با او مواجه شدم ـ مرا بسیار درگیر کرد. آن لحظه تردید، آن جدال درونی که او تجربه کرده، الهام‌بخش شکل‌گیری نقطه اوج شخصیت سعید شد؛ همان دقایق پایانی که با خود کلنجار می‌رود، تعداد تیرهای ماوزر را می‌شمارد، پیامد هر شلیک را در ذهن مرور می‌کند و در نهایت تصمیم می‌گیرد دست به کاری بزند که از نظر وجدان او درست است، نه از نظر فرمان نظامی.

از همین‌جا بود که شخصیت سعید و ایده داشتن یک پسر بزرگ‌تر برای شیخ علی‌اکبر شکل گرفت؛ پسری که با پدرش مشکلات جدی تربیتی دارد، ازدواج کرده و همراهی همسرش را نیز با خود دارد، وارد قزاق‌خانه می‌شود اما همچنان روحیه لوطی‌گری، جوانمردی و شرافت در وجودش زنده است. او نمی‌خواهد در رذایل و ظلم هم‌قطاران خود شریک شود و تا لحظه آخر با وجدانش درگیر می‌ماند. همه این‌ها باعث شد که شخصیت سعید برای من از مهم‌ترین شخصیت‌ها باشد؛ چه در مسیر رشد، چه در لحظه‌های بحرانی، چه در دیالوگ‌ها و چه در بزنگاه‌هایی مانند حضور در قزاق‌خانه یا صحنه جشن. همین اهمیت و حساسیت باعث شد که این شخصیت برایم بسیار دوست‌داشتنی باشد و برای طراحی و پرداخت آن زمان و انرژی زیادی صرف کنم.

 

منبع: خبرگزاری مهر

نظر بدهید
capcha