از ۲۸ مرداد تا انقلاب؛ وقتی قدرت نظامی کافی نبود
شنبه 31 مرداد 1405

از ۲۸ مرداد تا انقلاب؛ وقتی قدرت نظامی کافی نبود

یک حکومت می‌تواند ارتشی مجهز، دستگاهی گسترده از نهادهای امنیتی و حمایت قدرت‌های خارجی را در اختیار داشته باشد، اما همچنان از قدرتی شکننده برخوردار باشد. اینکه چگونه چنین ساختاری در فاصله‌ای کوتاه در برابر انقلاب ۱۳۵۷ قرار گرفت و نتوانست دوام بیاورد، محور نشست شاداب عسگری، پژوهشگر و نویسنده تاریخ انقلاب، با عنوان «دولت پهلوی و سلطه سیاسی، امنیتی و نظامی آمریکا از سال ۱۳۳۲ تا ۱۳۵۷» بود. این نشست ۳۰ مردادماه در حاشیه نمایشگاه کتاب تاریخ معاصر در باغ کتاب تهران برگزار شد.

یک حکومت می‌تواند ارتشی مجهز، دستگاهی گسترده از نهادهای امنیتی و حمایت قدرت‌های خارجی را در اختیار داشته باشد، اما همچنان از قدرتی شکننده برخوردار باشد. اینکه چگونه چنین ساختاری در فاصله‌ای کوتاه در برابر انقلاب ۱۳۵۷ قرار گرفت و نتوانست دوام بیاورد، محور نشست شاداب عسگری، پژوهشگر و نویسنده تاریخ انقلاب، با عنوان «دولت پهلوی و سلطه سیاسی، امنیتی و نظامی آمریکا از سال ۱۳۳۲ تا ۱۳۵۷» بود. این نشست ۳۰ مردادماه در حاشیه نمایشگاه کتاب تاریخ معاصر در باغ کتاب تهران برگزار شد و از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ تا تحولات نظامی و امنیتی، نقش آمریکا و گسترش توان تسلیحاتی حکومت پهلوی را دنبال کرد؛ مسیری که در نهایت به بحران فرماندهی ارتش در روزهای پایانی حکومت انجامید و این پرسش را پیش کشید: آیا قدرت نظامی می‌تواند جای خالی قدرت اجتماعی را پر کند؟

 

کودتا فقط یک نقطه پایان نبود

برای فهم تحولات منتهی به سال ۱۳۵۷، روایت از ۲۸ مرداد آغاز شد؛ روزی که با سقوط دولت محمد مصدق، به اعتقاد عسگری، مرحله‌ای تازه در مناسبات ایران و آمریکا رقم خورد. کودتا در این نگاه فقط عملیاتی برای تغییر دولت نبود؛ بلکه نقطه‌ای بود که پس از آن، نفوذ آمریکا در ساختارهای سیاسی، نظامی و امنیتی ایران افزایش یافت و مناسبات جدیدی میان حکومت پهلوی و واشنگتن شکل گرفت.

عسگری در بخش نخست بحث به ساختار ارتش پیش از کودتا پرداخت و نام افرادی مانند اسدالله سمیعی و عطاالله کیانی را مطرح کرد. همچنین مدعی شد تعدادی از نیروهای مورد اشاره وابستگی مذهبی به جریان بهاییت داشته‌اند. به گفته عسگری، محمد مصدق از وابستگی مذهبی برخی از این افراد اطلاع داشت و آیت‌الله کاشانی نیز در این زمینه به نخست‌وزیر هشدار داده بود. حضور برخی از این افراد در ساختار نظامی کشور، صرفاً یک انتصاب عادی تلقی نشد و در ارتباط با روند نفوذ جریان‌های خاص در ساختار ارتش مورد بررسی قرار گرفت. اما کودتا تنها به نیروهای نظامی و ساختار ارتش محدود نبود. نقش حزب توده نیز یکی از موضوعات مورد بحث بود؛ موضوعی که عسگری تلاش کرد درباره آن تفکیک قائل شود. به گفته او، نمی‌توان تمام جریان‌های چپ را با هسته نظامی حزب توده یکی دانست. تعداد قابل توجهی از اعضای حزب پس از کودتا دستگیر نشدند و هسته نظامی حزب نیز به دلیل نگرانی از شناسایی و ضربه خوردن، با احتیاط رفتار می‌کرد. از این منظر، نسبت دادن تمام تحولات سیاسی و خیابانی ۲۸ مرداد به حزب توده، تصویری کامل از آنچه در آن روز رخ داد ارائه نمی‌کند. پرونده قتل افشاردوست نیز در همین چارچوب مطرح شد. پس از ناپدیدشدن افشاردوست، جسد او پیدا شد و پنج نفر در ارتباط با پرونده دستگیر شدند که بنا بر توضیحات مطرح‌شده، اعترافاتی نیز داشتند. نام سرگرد فریدون بلوچ قرایی در میان این افراد قرار گرفت. این پرونده به‌عنوان یکی از نمونه‌های مورد اشاره برای توضیح حضور و نقش برخی نیروها در ساختارهای نظامی و امنیتی آن دوره مطرح شد. اما یکی از نکات مهم بحث به روزهای میان ۲۵ تا ۲۸ مرداد مربوط می‌شد؛ زمانی که اطلاعات می‌توانست در تعیین سرنوشت دولت نقش مهمی داشته باشد.

عسگری ضعف اطلاع‌رسانی و مشاوره به مصدق را یکی از عوامل غافلگیری دولت دانست. به گفته او، برخی نیروهای نظامی در موقعیت‌هایی قرار داشتند که می‌توانستند اطلاعات مهم را منتقل کنند، اما این اطلاعات در زمان مناسب به دولت نرسید. در همین زمینه، از لویی هندرسون، سفیر آمریکا در تهران، نیز نام برده شد. بنا بر توضیحات مطرح‌شده، هندرسون در شب ۲۸ مرداد درباره وضعیت امنیتی کشور و فعالیت نیروهای توده‌ای هشدار داده بود. در ادامه، فضای خیابانی نیز تغییر کرد و نیروهای مخالف دولت، از جمله گروه‌های مرتبط با شعبان جعفری، وارد میدان شدند. به این ترتیب، مجموعه‌ای از تحولات سیاسی، نظامی و خیابانی در کنار یکدیگر قرار گرفتند و موازنه را تغییر دادند. از نگاه عسگری، اهمیت ۲۸ مرداد در همین نقطه بود: پس از کودتا، رابطه ایران و آمریکا دیگر محدود به روابط سیاسی نبود و به‌تدریج حوزه‌های نظامی و امنیتی را نیز دربر گرفت.

اداره دوم تا ساواک؛ امنیتی که از ارتش فراتر رفت

ایران پیش از ساواک نیز ساختارهای اطلاعاتی و امنیتی داشت. در دوره رضاشاه، پلیس سیاسی فعال بود و پس از سال ۱۳۲۰، رکن دوم ارتش بخشی از وظایف اطلاعاتی را برعهده داشت. پس از کودتا، ساختاری با عنوان «اداره دوم» در ستاد ارتش شکل گرفت؛ ساختاری که بنا بر توضیحات عسگری، ایجاد و توسعه آن با پشتیبانی و تأثیرگذاری آمریکا همراه بود. سپهبد ولی‌الله قرنی نیز در مقطعی ریاست اداره دوم را برعهده گرفت. قرنی بعدها مسیر سیاسی متفاوتی را طی کرد، به جریان مذهبی نزدیک شد و پس از انقلاب، نخستین رئیس ستاد ارتش جمهوری اسلامی ایران شد. اما اداره دوم یک مشکل اساسی داشت: بخشی از ساختار ارتش بود و بنابراین نمی‌توانست به‌سادگی مسئولیت مسائل امنیتی سراسر کشور را بر عهده بگیرد. در سال ۱۳۳۵ این مسئله بیش از گذشته آشکار شد و در اسفند همان سال، لایحه تشکیل سازمان اطلاعات و امنیت کشور، یعنی ساواک، به تصویب رسید. ساواک از صفر ساخته نشد. بخشی از سوابق اداره دوم به این سازمان منتقل شد و مقررات استخدامی و اداری آن نیز همچنان رنگ و بوی نظامی داشت. چهار رئیس نخست ساواک نیز از میان نظامیان انتخاب شدند. تفاوت اما در دامنه فعالیت بود. اداره دوم بیشتر بر مسائل اطلاعاتی داخل ارتش تمرکز داشت، اما ساواک مأموریتی گسترده‌تر پیدا کرد و فعالیتش سراسر کشور را دربر گرفت.

در توضیحات عسگری، آمریکا در شکل‌گیری این سازمان نیز نقش داشت. حدود ۱۲ مستشار آمریکایی در این روند مشارکت داشتند و از سال ۱۳۳۶ در ایران حضور پیدا کردند. اما چند سال بعد، مسیر همکاری تغییر کرد. عسگری گفت در سال‌های ۱۳۴۱ و ۱۳۴۲، آمریکا اعلام کرد که دیگر نمی‌تواند مانند گذشته از این ساختار پشتیبانی کند. در همین دوره، همکاری امنیتی ایران و اسرائیل توسعه یافت. به گفته این پژوهشگر، از سال ۱۳۴۲ حضور رسمی اسرائیل در حوزه آموزش و فعالیت‌های امنیتی ساواک آغاز شد و این همکاری تا پایان حکومت پهلوی ادامه پیدا کرد. این همکاری فقط به آموزش نیروهای امنیتی محدود نماند. یکی از نمونه‌های مورد اشاره، شبکه‌ای با عنوان «زیتون» بود. بنا بر توضیحات عسگری، این شبکه برای کنترل تحولات مرتبط با عراق ایجاد شده بود و در استان‌های ایلام، کرمانشاه و کردستان فعالیت می‌کرد. در برخی موارد، نیروهای این شبکه از امکانات ارتش استفاده می‌کردند و با لباس و خودروهای ارتشی در مناطق مختلف حضور می‌یافتند. عسگری مدعی شد اطلاعات جمع‌آوری‌شده از این طریق الزاماً در اختیار ساواک یا ارتش قرار نمی‌گرفت و عمدتاً برای طرف اسرائیلی قابل استفاده بود.

طرح دیگری که در نشست مورد اشاره قرار گرفت، «کریستال» یا «بلور» بود. بنا بر توضیحات مطرح‌شده، این طرح در سال ۱۳۴۵ با همکاری ایران و اسرائیل دنبال شد و هدف آن جذب افراد در سطوح مختلف برای نفوذ و جمع‌آوری اطلاعات در کشورهای دیگر بود. عراق، سوریه و مصر از جمله کشورهایی بودند که در این بخش مورد توجه قرار گرفتند. همچنین گفته شد اسرائیل در برخی فعالیت‌های خود در کشورهای عربی از ظرفیت‌های دیپلماتیک ایران و پوشش سفارتخانه‌های کشور استفاده می‌کرد.

در پاسخ به این پرسش که آیا آمریکا و ساواک مستقیماً در عملیات‌های مشترک امنیتی نیز همکاری می‌کردند، عسگری میان رابطه ایران و آمریکا و همکاری ایران و اسرائیل تفاوت قائل شد. در تحلیل او، رابطه آمریکا بیشتر بر طراحی، سیاست‌گذاری و نظارت استوار بود و اجرای سیاست‌ها به ساختارهای ایرانی سپرده می‌شد. به گفته او، نمونه مشخصی از یک پرونده مشترک امنیتی در سطح همکاری‌های ایران و اسرائیل ارائه نشد.

 

ارتش بزرگ، تصمیم‌های وابسته

بخش دیگری از نشست به تصویری اختصاص داشت که از قدرت نظامی ایران در سال‌های پهلوی ساخته شده بود؛ تصویری که ایران را «ژاندارم منطقه» معرفی می‌کرد. در ادامه، عسگری این تصویر را به چالش کشید. از نگاه او، افزایش خریدهای نظامی به‌تنهایی نمی‌توانست به معنای برخورداری ایران از یک قدرت نظامی مستقل باشد. درآمدهای نفتی از سال ۱۳۴۳ افزایش یافت و هم‌زمان خرید تجهیزات نظامی نیز رشد چشمگیری پیدا کرد، اما تصمیم‌گیری درباره نوع تجهیزات، حجم خرید و کشور فروشنده، به گفته او، عمدتاً در اختیار محمدرضا پهلوی و ارتشبد طوفانیان بود. حتی فرماندهان ارشد نظامی نیز همیشه در تصمیم نهایی نقش تعیین‌کننده‌ای نداشتند. بنا بر توضیحات مطرح‌شده، شاه شخصاً کاتالوگ تجهیزات را بررسی می‌کرد و درباره خرید آنها تصمیم می‌گرفت. در همین میان، مسئله پورسانت معاملات تسلیحاتی نیز مطرح شد.

عسگری مدعی شد بخشی از این مبالغ به شاه می‌رسید و در برخی موارد، شاه درباره نحوه تقسیم این مبالغ میان افراد مختلف تصمیم می‌گرفت. از نگاه او، این مناسبات نشانه‌ای از غیرشفاف بودن سازوکار خریدهای نظامی و تبدیل بخشی از معاملات تسلیحاتی به روابط مالی شخصی بود. ادعای «پنجمین ارتش جهان» بودن ایران نیز در ادامه مورد نقد قرار گرفت. عسگری معتقد بود حتی در منطقه نیز ایران الزاماً چنین جایگاهی نداشت و کشورهایی مانند مصر، سوریه، عراق، اسرائیل و پاکستان از ظرفیت‌های نظامی قابل توجهی برخوردار بودند. بنابراین، «ژاندارم منطقه» در این بحث بیشتر یک عنوان سیاسی برای برجسته کردن جایگاه حکومت پهلوی بود تا توصیفی دقیق از میزان استقلال و قدرت واقعی ارتش ایران.

البته وابستگی نظامی نیز به این معنا نبود که ایران به هر سلاحی که می‌خواست دسترسی داشت. آمریکا در فروش تجهیزات نظامی ملاحظات خود را داشت و پیشرفته‌ترین تجهیزات را الزاماً در اختیار ایران نمی‌گذاشت؛ اما رابطه نظامی و امنیتی تهران و واشنگتن یک وجه دیگر هم داشت: ایران تنها خریدار سلاح نبود؛ بخشی از خاک کشور نیز برای فعالیت‌های اطلاعاتی آمریکا علیه شوروی مورد استفاده قرار می‌گرفت. عسگری از پایگاه‌های کبکان و صفی‌آباد بهشهر نام برد و گفت این مراکز برای رصد شوروی مورد استفاده قرار می‌گرفتند و ورود ایرانیان به بخش‌هایی از آنها ممنوع بود. همچنین روایتی از یک پروژه اطلاعاتی برای سنجش واکنش شوروی مطرح شد؛ پروژه‌ای که در آن هواپیمایی با رنگ و مشخصات ارتش ایران از مشهد به پرواز درآمد. بنا بر توضیحات عسگری، این هواپیما توسط یک خلبان شوروی هدف قرار گرفت و پس از این حادثه، موضوع تبادل خلبانان نیز مطرح شد. در نهایت، تصویری که از قدرت نظامی ایران در این بخش ارائه شد، تصویری متناقض بود: ارتشی که از نظر تجهیزات روزبه‌روز قدرتمندتر می‌شد، اما در سطح تصمیم‌گیری همچنان با محدودیت‌ها و وابستگی‌های جدی مواجه بود.

روزی که قدرت نظامی باید تصمیم می‌گرفت

تمام بحث‌ها درباره خرید تسلیحات، همکاری‌های امنیتی و ساختار ارتش، سرانجام به یک نقطه می‌رسید: سال ۱۳۵۷. در آن مقطع دیگر پرسش این نبود که ایران چند هواپیما، تانک یا موشک در اختیار دارد. پرسش این بود که وقتی حکومت در بزرگ‌ترین بحران سیاسی خود قرار گرفت، فرماندهان ارتش تا چه اندازه می‌توانستند مستقل تصمیم بگیرند. وی در این بخش به خاطرات ژنرال هایزر استناد کرد. به گفته او، فرماندهان ارشد ارتش در دیدار با هایزر منتظر بودند بدانند چه دستوری صادر می‌شود تا همان را اجرا کنند. در خاطرات ارتشبد طوفانیان نیز، بنا بر توضیحات مطرح‌شده، انتظار فرماندهان برای ورود هایزر و حل بحران، به‌عنوان نشانه‌ای از وابستگی ساختار فرماندهی ارتش مطرح شده است. اینجا تناقض اصلی آشکار می‌شود: ارتشی که برای تجهیز آن هزینه‌های سنگین شده بود، در لحظه‌ای که بیش از هر زمان دیگری به تصمیم مستقل نیاز داشت، با مسئله‌ای جدی در سطح فرماندهی روبه‌رو بود. از نگاه عسگری، این وابستگی یکی از عواملی بود که باعث شد ارتش حکومت پهلوی در جریان انقلاب ۱۳۵۷ نتواند واکنشی مستقل و مؤثر نشان دهد و ساختار نظامی حکومت نیز در مدت کوتاهی با فروپاشی روبه‌رو شود.

در این نشست، برای توضیح این مسئله به وضعیت پس از انقلاب نیز اشاره شد؛ نه برای مقایسه‌ای جامع میان دو نظام، بلکه برای نشان دادن تفاوتی که عسگری میان شیوه تصمیم‌گیری ساختار فرماندهی در شرایط بحرانی قائل بود. با این حال، فروپاشی حکومت پهلوی را نمی‌توان تنها با عملکرد ارتش توضیح داد. اگر قدرت یک حکومت صرفاً با قدرت نظامی آن سنجیده شود، توضیح ابعاد انقلاب ۱۳۵۷ دشوار خواهد بود. از همین رو، بحث در ادامه از قدرت نظامی فاصله گرفت و به نقش جامعه و شکاف میان حکومت و مردم رسید.

 

جامعه‌ای که در محاسبات حکومت دیده نشد

به اعتقاد عسگری، یکی از خطاهای مهم حکومت پهلوی و حامیان خارجی آن، نادیده گرفتن نقش مذهب در جامعه ایران بود. در این تحلیل، آمریکا و حکومت پهلوی تهدید اصلی را در کمونیسم و جریان‌های سیاسی مخالف جست‌وجو می‌کردند، اما اهمیت مذهب، مرجعیت و پیوند گسترده جامعه با روحانیت آن‌گونه که باید در محاسبات وارد نشد. در نتیجه، زمانی که موج اعتراضات سال ۱۳۵۷ شکل گرفت، حکومت با پدیده‌ای روبه‌رو شد که صرفاً یک مخالفت سیاسی محدود نبود؛ بلکه بخش گسترده‌ای از جامعه را درگیر کرده بود.

عسگری برای توضیح ریشه‌های این مسئله، بحث را حتی به کودتای ۱۲۹۹ بازگرداند. از نگاه او، نمی‌توان سیاست‌های حکومت پهلوی را بدون توجه به جایگاه مرجعیت و روحانیت در جامعه ایران به‌طور کامل فهم کرد. در این تحلیل، تضعیف مرجعیت یکی از اهداف مهم جریان سیاسی شکل‌گرفته پس از کودتای ۱۲۹۹ معرفی شد و این روند در دوره پهلوی نیز ادامه پیدا کرد. در نتیجه، اگر مسیر بحث از ابتدا تا انتها دنبال شود، با داستان یک تناقض بزرگ روبه‌رو می‌شویم. حکومت پهلوی پس از ۲۸ مرداد، بیش از پیش به ساختارهای امنیتی، نظامی و حمایت خارجی تکیه کرد. ساواک شکل گرفت و گسترش یافت. همکاری‌های امنیتی با اسرائیل توسعه پیدا کرد. خریدهای تسلیحاتی با افزایش درآمد نفتی شتاب گرفت. ایران در رقابت آمریکا و شوروی و مناسبات امنیتی منطقه جایگاه ویژه‌ای پیدا کرد و ارتشی در اختیار حکومت قرار گرفت که از نظر حجم تجهیزات، با بسیاری از ارتش‌های منطقه قابل مقایسه بود. اما در سوی دیگر این تصویر، جامعه قرار داشت. هرچه قدرت سخت حکومت افزایش می‌یافت، فاصله آن با بخش‌هایی از جامعه نیز بیشتر می‌شد. ساختار امنیتی گسترده‌تر می‌شد، اما اعتماد اجتماعی جایگاه خود را از دست می‌داد. تجهیزات نظامی بیشتر می‌شد، اما استقلال تصمیم‌گیری همچنان محل پرسش بود. حمایت خارجی وجود داشت، اما این حمایت نمی‌توانست شکاف میان حکومت و جامعه را پر کند. از این زاویه، ۲۸ مرداد فقط آغاز یک دوره تاریخی نیست؛ نقطه شروع مسیری است که در نهایت به یک تناقض بنیادین رسید: افزایش قدرت سخت، بدون تقویت هم‌زمان قدرت اجتماعی. در ظاهر، حکومت پهلوی در سال‌های پایانی خود از هر زمان دیگری قدرتمندتر به نظر می‌رسید. ارتش مجهز بود، دستگاه امنیتی گسترده بود، درآمد نفتی بالا رفته بود و حمایت قدرت‌های بزرگ نیز وجود داشت. اما زمانی که بحران واقعی فرا رسید، مشخص شد قدرت یک حکومت را نمی‌توان فقط با تعداد تانک‌ها، جنگنده‌ها، موشک‌ها یا حجم قراردادهای نظامی سنجید.

عسگری در پایان سخنان خود تأکید کرد که نمی‌توان تحولات سال ۱۳۵۷ را صرفاً با عملکرد ارتش توضیح داد. به اعتقاد او، قدرت نظامی به‌تنهایی نمی‌تواند ضامن بقای یک حکومت باشد و برای فهم آنچه در سال ۱۳۵۷ رخ داد، باید نقش جامعه و جایگاه مذهب و مرجعیت را نیز در نظر گرفت.

نظر بدهید
capcha